تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - رمــانــ مــــلـاقــــاتــ بـا خـــونـ اشــــامــ (قسمت ششم)

رمــانــ مــــلـاقــــاتــ بـا خـــونـ اشــــامــ (قسمت ششم)

شنبه 13 شهریور 1395 09:59 ق.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: رمــانــ مــــلـاقــــاتــ بـا خـــونـ اشــــامــ ،
سلوووووم!
خووبین خوشین سلامتین؟؟؟



قسمت ششم رمانمو ینی رمان

ملاقات با خون آشام

رو میتونید تو ادامه مطلب بخونید.




______________________

مدرسه ها نزدیکه هیچ ب فکرش هستین؟؟؟؟

(×مگ میشه نباشیم!)

وای خدا... امسال خیلی یه جوریه...

کار ما دهمیا هم ک سخت تره..!

پیشنویس کتابا رو دان کردم و به ریاضی و زیستش یه نگاه سر سری انداختم...

چیز خاصی نداره...!

خدا رو شکر ، تابستونمو هدر ندادم و ازش استفاده کردم

اما اگر ازم بپرسین ک ترکان، از تابستونت راضی بودی،

میگم:

×نه...اصلا... البت، کمی...چون اونقدرا هم بد نگذشت اما میتونست 100 برابر بهتر بهتر باشه...!

امیدوارم تابستون بعد برام تابستون خوبی باشه.

اول از همه از شهر کوچ کرده باشیم...

(×هه اگه تو خواب ببینی!)

دوم، بتونم باشگاه مورد علاقه ام برم...

سوم، بتونم بیشتر با دوستام در ارتباط باشم...

چهارم، بیشتر نقاشی بکشم.

(×مگ امسال کم کشیدی؟؟؟؟؟؟)

پنجم، بیشتر بازی کنم با داداشام...

و ...

ک الآن یادم نمیاد...

خب بسه دیه...

برین ادامه مطلب...

× راسی... میخوام از این چند روز بهترین استفاده رو بکنم... ب نظرتون میتونم چی کار کنم؟؟؟؟

تو نظرات برنامه هاتون رو بگین تا هم من هم کسای دیگه ازش استفاده بکنیم...

ممغون

خداحافظ تک تکتون!




استفن پوزخندی زد و به او نزدیک شد... " حالا دستات رو باز میکنم ولی هیچ تلاش برای فرار نکن چون از الآن بهت اطمینان میدم که بی فایده س!..."

با اینکه از 15 سالگی این موهبت الهی نسیبش شده بود اما هنوز قدرت و آگاهی کافی برای استفاده از قدرتش را نداشت، به همین خاطر با صدای بلند به تلپاتی های استفن جواب میداد... انگار که با خودش حرف میزند!

استفن با تعجب و بی حوصلگی گفت :" تو مگه تلپاتی بلد نیستی؟؟؟ "

راون با خجالت جواب داد :" نه!!"

_ " اینطور که نمیشه...آخه چرا؟؟؟ چرا نرفتی دنبالش؟؟"

_ " خب، اول اینکه کسی نبود که بهم یاد بده... دوم اینکه من هیچ چیزی در مورد قدرتم نمیدونم!... با اینکه از 15 سالگی دارمش!"

استفن حرف راون را برید و تقریبا داد زد " تــو از 15 سـالگی ایــن قدرتـــو داری و هنـوز نمیتـــونـی ازش استفـــاده کـنــی؟؟؟"

راون حالت مظلومانه ای به خود گرفت و گفت :" نه!"

_" شوخی میکنی! "

_" ای کاش  !"

_" خدای من... هیچ فکری در مورد قدرتت و کارایی که میشه باهاش کرد داری؟؟؟"

_" قدرت من فقط آینده دیدنه... همین"

_" هه... تواضع بسه! اگر این قدرتو من داشتم الآن اوضاع اینطور نبود! تو اینجا نبودی و این آدمای بیچاره هم تقدیر دیگه ای داشتن!"

راون جوابی نداد... زانوانش را بغل کرد و به طناب و داس و دیگر ابزار ها نگاه کرد... کمی به خواطر داشتن چنین قدرتی خوشحال بود، نتوانست جلوی تبسمش را بگیرد. با خود فکر کرد:" راس میگه ها! میشه با این قدرت آینده رو عوض کرد!!! جالبه! خیلی جالبه..."

استفن کلنگی که در دستش بود را کنار راون گذاشت و گفت :" جالب نه... شگفت انگیزه!"

_" بسه دیگه ذهن منو نخون..."

_" باشه.!!!"  لبخند شیطانی زد...

راون نگاهی به کلنگ انداخت و گفت :" اینا دیگه چیه...؟ واسه چی گذاشتیش اینجا؟!"

استفن گفت :" شرط میبندم نمیخوای بفهمی!"

راون با تعجب به استفن خیره شد... آرام گفت :" منم میکشی؟؟؟"

-" نه... شاید...امممم... فکر نکنم... البته بستگی داره!"

_" به چی؟؟؟"

_" به نظر دیگران!!!"

_" کدوم دیگران؟؟؟ مگه کس دیگه ای هم هست؟؟"

_" ما یه گروه 9 نفره ایم!" و لبخند جذاب و شیطانی زد!

راون با دهان نیمه باز و چشم های گرد به استفن زل زد...استفن خندید و به طرف انبوه درختان رفت... به راون گفت:" حتی فکر فرار رو هم نکن... زود برمیگردم..." راون آب دهانش را قورت داد و موافقت کرد... به انسان های بیهوش در اطرافش نگاهی انداخت...خیلی دلش میخواست که از آینده ی این انسان های بیگناه باخبر شود... همچنین از آینده ی خودش... بد ترین حالتی که امکان داشت اتفاق بیوفتد، خوراک شام تعدادی خون آشام شدن بود! حس پیشگویی راون بازگشت و او را در خلسه فرو برد. لحظه ای بعد خودش را تماشا میکرد... روحش از بدنش جدا شده بود و اینک او بر هر کاری توانا بود... ترجیح داد بنشیند و خودش را تماشا کند. دختری با مو های سیاه مایل ب قهوه ای وپوست سبزه ، پیراهن سیاه و شلوار کتانی خاکستری اش، در سیاهی شب، پنهان شده بود. زانوانش را بغل کرده و مچاله شده بود. راون با خود اندیشید، ک چقدر زیباست!

تا باکنون هیچ وقت خودش را از این زاویه ندیده بود..! ایستاد و به راون گفت(!) :" تو زیبا ترین دختری هستی ک تو  این شهر زندگی میکنه راون...تو خیلی زیبایی.. یعنی ، من ، من خیلی خوشگلم... تاحالا خودمو از جلو ندیده بودم...! " به دیگر انسان ها نگاهی انداخت... 4 پیر مرد و 2 زن جوان، 2 پسر بچه و ... و یک راون!

چهره معصوم پسر بچه ها، حتی دل بیرحم ترین انسان ها را نیز ب رحم میآورد... تصور اینکه چطور چند دقیقه ی بعد، بدن هایشان خالی از خون خواهد شد، راون را ب گریه انداخت... اما، خون آشام ها... آنها اصلا قلبی ندارند ک ب رحم بیاید!




___________

نظر های دو قسمتی


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 13 شهریور 1395 10:20 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

Night Design