تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - جــــیـــغ (فصــل 6)

جــــیـــغ (فصــل 6)

چهارشنبه 27 مرداد 1395 08:38 ب.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: رمــانــ جــــیــــغــ (آر. الـ. اســتـایــــنـ) ،
سالای سالای!

خوبین؟؟؟

اینم فصــــل 6 کتاب جیــــغ


برید ادامـــــــــــــــه
گونه های اسکات صورتی رنگ شد . در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود ، من و من کنان گفت : )) اِه . . . حالا
که نمی تونم .((
آمرانه گفتم : )) چرا که نه ؟((
جواب داد : )) آخه گروه کتابخونی مامانم اونجا مشغولن . . . من اجازه ندارم مزاحمشون بشم . . . ((دست هایش را
در جیب های شلوارش چپاند و افزود : )) . . . فردا چطوره ؟ ((
رو به وانسا کردم و گفتم : )) فردا خوبه ؟ ((
وانسا با سر تأکید کرد و گفت : )) فکر می کنم خوب باشه . ولی مطمئنم که داریم وقتمونو هدر میدیم . تو که
میدونی هیچ روح یا شبحی توی خونه شون نداره . همه چیزو از خودش درآورده .((
اسکات مصرانه گفت : )) اصلاً اینطور نیس . . . من بهتون ثابت می کنم . همین فردا ، بعد از مدرسه ، بهتون ثابت
می کنم .(( و شتابان از در بیرون رفت .
جعبه خاکستری وزوز کرد . رویم را از پنجزه برگرداندم و شتابان به سمت کامپیوتر رفتم . صفحۀ مانیتور سیاه بود .
خبری از چراغ های قرمز و سبز نبود .
وانسا گفت : )) من که باورم نمی شه که تو یه همچه چیز مسخره ای رو خریده باشی ! این فقط یه اسباب بازیه ! یه
اسباب بازی و بس !((
شانه ام را بالا انداختم و گفتم : )) به هر حال ! . . .((
روز بعد ، در تمام طول مدرسه در مورد اشباح خانۀ اسکات فکر می کردم . می دانستم که او به هیچ وجه نخواهد
توانست اشباحی را نشان دهد . فقط در حیرت بودم که می خواهد چه بهانه ای بیاورد .
وانسا و من لحظاتی بعد از ساعت سه و نیم به خانۀ او رسیدیم . درِ پشتی خانه را باز کرد و ما وارد آشپزخانه شدیم .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : )) هوم . . . چه بوی خوبی میده اینجا .((
اسکات گفت : )) مامان داره یه مرغ بریون می کنه .((
وانسا پرسید : )) ببینم ، اشباح از دست پخت مامانت خوششون میاد ؟ ((
وانسا این حرف را به مسخره زده بود ، ولی اسکات خیلی جدی جواب داد : )) من تا حالا ندیدم که اونا چیزی بخورن .
بعضی وقتا چیزهایی رو جا به جا می کنن . . . بشقاب ها و وسایلی جا به جا می شن ، که ما اونا رو توی قفسه های
دیگه ای پیدا می کنیم . . . ولی تا حالا هیچ وقت ندیدم غذا گم بشه .((
به دقت به صورت اسکات خیره شده بودم . آیا او واقعاً جدی می گفت ؟
به این نتیجه رسیدم که خیر . اسکات برای اینکه کانون توجه دیگران باشد ، حاضر است هر کاری بکند .
و سپس صدای مویه ای را شنیدم . مویه ای بلند و ترسناک .
زوزه ای ارواح گونه بود . از فاصله ای بسیار نزدیک . . . خیلی خیلی نزدیک . . .
جا خوردم و رو به وانسا کردم . او نیز آن را شنیده بود .
چشمانم اطراف اتاق را کاوید و دوباره آن صدا را شنیدم .
صدای مذبوحانه ؛ و به دنبال آن ، صدای وهمناک خراشیده شدن چیزی به پشت در ! صدا ، مویۀ یک روح بود .

__________________

ایندفعه خیلی کم بود!!!

اما تقصیر من نیس که!!!

پس منتظر بمونید تا فصل 7

فصل 7----> فـــردا

بای



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: رمان جیغ اثر ار ال استاین ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 05:41 ب.ظ



Night Design