تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - جــــیـــغ (فصــل 5)

جــــیـــغ (فصــل 5)

سه شنبه 26 مرداد 1395 01:32 ب.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: رمــانــ جــــیــــغــ (آر. الـ. اســتـایــــنـ) ،
سلوووووووووووووووووم!

خوبین؟ خوشین؟؟؟ سلامتــــــــین؟؟؟



اینم فصل 5 همونطور که قول داده بودم!
با صدایی که از ترس گره خورده بود گفتم : )) کی . . . کی اونجاس ؟ ((
صدایی جواب داد : )) من هستم .((
اسکات قدم به داخل نهاد . وقتی چهر ه های وحشتزدۀ ما را دید گفت : )) هی . . . چی شده ؟ ((
وانسا زیر خنده زد . گفت : )) اسپنسر فکر کرد تو یه روح هستی .((
اسکات شکلکی در آورد و گفت : )) آره ، چرا که نه ! ((
سپس به طرف کامپیوتر آمد و روح یاب را برداشت .))این چیه ؟ بازی جدیده ؟ چه بازی هایی داره ؟ ((
آن را از دستم قاپیدم و گفتم : )) بازی نیس .((
وانسا گفت : )) این یه روح یاب دیگه س . ولی کار نمی کنه .((
اسکات روی تختخواب من ولو شد . بالشم را برداشت و آن را میان دست هایش مچاله کرد . سپس در همان حال که
رو به مانیتور خوابیده بود ، شر.ع به بالا و پریدن کرد .
)) اسپنسر ،تو چرا وقتتو هدر میدی ؟ من که بارها گفتم. . .خونۀ ما پر از روحه! سرتا سر خونه پر از اشباح مختلفه . ((
با ناراحتی گفتم : )) آره اسکات . . . خواهش می کنم لطفاً دوباره اون اراجیف رو شروع نکن ! ((
اسکات در اعتراض گفت : )) ولی راست میگم ! ((
پس از آنکه من به ارواح و اشباح علاقه مند شدم ، اسکات شروع کرد به لاف زدن دربارۀ اینکه خانۀ آنها محل رفت و
آمد ازواح است . او هر بار داستان جدیدی در مورد اینکه چگونه یک روح سراسر شب او را بیدار نگه داشته است به
مدرسه می آمد ؛ و یا گاه می گفت شبحی را در زیر زمین یا در اتاق زیر شیروانی مشاهده کرده است .
معدودی از بچه ها حرف های او را با ور کردند . اما من می دانستم که همه را دروغ می گوید .
می دانستم چرا این کار را می کند . او می خواست توجه دیگران را به خود جلب کند . او همیشه می خواست و ماچار
بود )) اولین (( باشد ؛ اولین کسی که چنین کرده و اولین کسی که چنان کرده !
و اکنون می خواست مطمئن شود که اولین کسی است که یک روح را دیده است .
در واقع ، این کار او تا حدودی غم انگیز بود .
اصلاً چرا لازم داشت محور توجه دیگران باشد ؟ چرا احساس می کرد باید دروغ بگوید و لاف بزند و داستان هایی سر
هم ببافد تا بچه ها دوستش داشته باشند ؟
در حالی که از روی رختخواب من پایین پرید ، گفت : "بیایید اینجا . . . "بالش مرا به طرف دیوار پرت کرد و سپس
مرا از روی صندلی بیرون کشید و به طرف پنجرۀ اتاق خوابم برد .
چانۀ مرا گرفت و سرم را به طرف خانۀ خودشان گرداند و گفت : )) یه سری هم به خونۀ ما بزن . اون پنجره های زیر
شیروونی رو ببین که تاریکه ! کاملاً شبیه یه خونۀ ارواحه ، غیر از اینه ؟ ((
سرم را از دستش بیرون آوردم و در حالی که سعی داشتم دستش را پس بزنم گفتم : " نه . فقط شبیه یه خونۀ
قدیمیه . فقط به این دلیل که قدیمیه و یه کمی درب و داغون ، معنیش این نیست که ارواح توش لونه کرده
باشن ."
اسکات غرید . همچنان چانۀ مرا گرفته بود . با پافشاری گفت : "یه نگاه بهش بنداز . . .دروغ نمیگم . من چند بار
اشباحی رو توش دیدم . . . هرشب صداهاشونو می شنوم که در اتاق زیر شیروونی بالا و پایین میرن ."
آهی کشیدم و گفتم : " کم چاخان بگو ! "
وانسا نیز گفت : "آره راسته می گه ، این قدر اراجیف سر هم نباف !"
اسکات نمی دانست که این مسأله برای من چقدر جدی است . من واقعاً تحمل شنیدن داستان های مسخرۀ او را
نداشتم . تصمیم گرفتم که یک بار و برای همیشه به این داستان های او در مورد ارواح و اشباح خاتمه دهم .
گفتم : " خیلی خُب . نشونمون بده . اشباح و ارواح خودت رو بهمون نشون بده . . . همین الآن"

______________________

منتظر فصل 6 باشین

فــــــــردا

بای!



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: رمان جیغ اثر ار ال استاین ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 05:36 ب.ظ



Night Design