تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - جــــیـــغ (فصــل 4)

جــــیـــغ (فصــل 4)

دوشنبه 25 مرداد 1395 05:30 ب.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: رمــانــ جــــیــــغــ (آر. الـ. اســتـایــــنـ) ،
سلاااااااااام

دوستــای گلم امروز چطورین؟!

خـــوبین؟ خوشیــــن؟ سلامتیــــن؟؟؟



فصل چهار هم اومد



برید ادامه
چراغ ها دیوانه وار چشمک می زدند .
وانسا دوباره آهی کشید و گفت : )) این واقعاً احمقانه س ،اسپنسر ، تو داری وقتتو هدر میدی ! خودتم میدونی!((
به مانیتور اشاره کردم و گفتم : )) به صفحه نگاه کن . . . نگاه کن ! یه چیزی داره اتفاق می افته . . . (( و تا آنجا که
می تونستم به طرف مانیتور دولا شدم .
))اسپنسر ! . . . هی ، آشغال !((
فریاد نیک مرا به هوا پراند . آشغال . این اسمی است که او وقتی می خواهد مهربان باشد مرا با آن صدا می زند .
نیک از اتاقش از آن طرف راهرو صدا زد:)) هی، آشغال ! بدو طبقۀ پایین و یه ظرف غله با شیر برای من درست
کن.((
جواب دادم : )) من . . . فعلاً سرم شلوغه !((
نیک فریاد زد : )) شیر خیلی نریز ! من دوست دارم کمی خشک باشه ، شکر خیلی بریز .((
وانسا در حالی که قیافۀ منزجری به خود گرفته بود گفت : )) چرا اون نمی تونه خودش غذا بیاره .((
من زیر لب جواب دادم : )) چون مجبور نیست . اون منو داره .((
نیک دوباره داد کشید و گفت : )) عجله کن آشغال ! ((
من در حالی که به سایه هایی که روی مانیتور شکل می گرفتند خیره شده بودم ، فریاد زدم:)) چند دقیقه صبر کن! ((
نیک داد زد : )) هی . . . دوست داری دماغت کدوم سکتی باشه ، پایین یا بالا ؟ چون من قصد دارم همین الآن برات
درستش کنم ! ((
در حالی که از جا می جستم گفتم : )) خیلی خوب ! خیلی خوب !((
می دانستم که نیک شوخی نمی کند . او بدش نمی آمد که اجزاء صورت مرا جا به جا کند و گوشم را در جایی که
دماغم باید باشد بکارد .
به وانسا گفتم : )) حواست به صفحه باشه .(( و سپس به طبقۀ پایین و آشپز خانه دویدم و یک ظرف غله برای برادر
مهربانم درست کردم . سه قاشق چای خوری شکر روی آن پاشیدم و فقط مقدار کمی شیر روی آن ریختم .
سپس نفس زنان به طبقۀ بالا و اتاق او دویدم . نیک به شکم روی تختش خوابیده بود و یک مجلۀ ورزشی را ورق
می زد . غُری زد و کاسه را از دستم گرفت . هیچ کلامی از تشکر جاری نشد . . . او هیچ وقت از من تشکر نمی کند .
با اخم گفت : )) حالا از اتاق من برو بیرون . چند دفعه باید بهت بگم پاتو توی اتاق من نذار ؟ ((
با لحنی کنایه آمیز گفتم : )) قابلی نداشت ! ((
شتابان به اتاقم دویدم و در را پشت سرم به هم کوبیدم . از وانسا پرسیدم : )) اتفاقی نیفتاد ؟ (( سپس او را از
پشت میزم کنار زدم .
وانسا گفت : )) اسپنسر ، اینا همه تقلبی هستن . این فقط رنگ های عجیبی روی صفحۀ درست می کنه و چراغ ها
چشمک می زنن . هیچ کار دیگه ای نمی کنه . این نمی تونه روح پیدا کنه .((
گفتم : )) خوب . . . پس بذار یه چیز دیگه ای رو امتحان کنم . . . (( و دفترچۀ راهنما را باز کردم و یک مجموعۀ کُد
دیگر را پیدا کردم . در همان حال که کد را وارد می کردم ، جعبۀ کوچک خاکستری شروع به زمزمه کرد . چراغ ها
دیوانه وار چشمک می زدند .
وانسا غرید : )) دست بردار ! . . . این دستگاه هم مثل بقیه قلابیه . فقط پولتو دور ریختی .((
مصرانه گفتم : )) نه . . . صبر کن . روی جعبۀ نوشته که تضمین شده س . یه خورده صبر کن ، باید حوصله داشته
باشی. یه چیزی داره اتفاق می افته .((
زمزمۀ جعبه بیشتر شد .
چراغ زردی شروع به چشمک زدن کرد .
صفحۀ مانیتور کامپیوتر هم شروع به چشمک زدن کرد .
از پشت سر صدا تقه ای را شنیدم .
و سپس صدای قژقژ . . .
رو به وانسا کردم . . . و چیزی پشت سر او نظرم را جلب کرد . زیر لب گفتم : )) ببین . . . (( .
او هم نگاهش را به طرف در برگرداند و هر دوی ما به در اتاق خواب خیره شده بودیم .
در ، آرام آرام باز می شد .
زیر لب گفتم : )) میدونستم . . . میدونستم کار می کنه . . . مطمئن بودم .((
در حالی که نفسم را در سینه حبس کرده بودم ، در را نگاه می کردم که آرام آرام در سکوت باز می شد .

_______________________________



به نظرتون دستگاه کار کرد؟؟؟





دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: رمان جیغ ، ار ال استاین ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 05:38 ب.ظ



Night Design