تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - جــــیـــغ (فصــل 2)

جــــیـــغ (فصــل 2)

یکشنبه 24 مرداد 1395 05:18 ب.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: رمــانــ جــــیــــغــ (آر. الـ. اســتـایــــنـ) ،
سلااااااام!



زودی برید ادامه مطلــــب
یخ خاکستری متمایل به سفیدی که سطح دریاچه را پوشانده بود به یاد می آورم : صاف و درخشان . چد کلاغ با
مشاهدۀ ما قارقارکنان از روی یخ به هوا پریدند .
توده ای برف از روی شاخه های بلند کاج بر روی سطح یخ فرو ریخت . صدای تلپ ملایم آن را هنوز به یاد دارم .
چه بسیارصداهای دیگری که از آن روزبه یاد دارم! بعضی از آنها واقعاً وحشتناک ا ست.دلم می خواهدگوشهایم
را می گرفتم و برای همیشه آن صداها را محو می کردم .
با عجله کفش های اسکیتمان را پوشیدیم . اسکات اصرار داشت که همۀ ما دستکش هایمان را درآوریم و
انگشتهایمان را روی تیغۀ های اسکیت جدید او بکشیم . می گفت : از جنس تیتانیوم است که باعث می شد از
هر اسکیت دیگری سریع تر و محکم تر باشد.
یان در گره زدن بند اسکیتش مشکل داشت . اسکیت ها مال خودش نبودند . در واقع ، اسکیت هایی قدیمی نیک
بود که دیگر نمی توانست آن را بپوشد . و به این دلیل هم کاملاً به پای یان نمی خورد .
وانسا به او کمک کرد تا بند اسکیتش را ببندد و سپس ، خود وانسا اولین کسی بود که روی سطح دریاچه ظاهر
شد .
وانسا اسکیت باز خوبی است ؛ نثل حرفه ای ها اسکیت می کند . اصولاً او طبیعتاً ورزشکار است . در مدرسه ، فوروارد
تیم بسکتبال دختران است و در تیم دو و میدانی هم عضو است .
ولی خودش می گوید علاقۀ چندانی به ورزش ندارد . ترجیح می دهد در استودیویی که والدینش در گاراژ منزلشان
برای او ترتیب داده اند بماند و نقاشی کند . می خواهد روزی نقاش معروفی شود .
در حال تماشای یان بودم که لیزخوران بر روی سطح دریاچه پیش می رفت . پاهایش بدجوری می لرزیدند و هر بار
که زمین می خورد و روی شکم فرود می آمد،با صدای بلند قهقهه سر می داد . خنده کنان گفت :)) ببین،اسپنسر
، این اسکیت ها به درد نمی خورن . اصلاً نمی تونم بندشونو محکم کنم . ((
گفتم : ))تا حالا هیچ وقت روی یخ اسکیت کرده بودی؟((
دوباره خندید :)) نه . . . راستشو بخوایی ، نه ! ((
کلاه پشمی خود را تا روی ابروهایش پایین کشید . لحظه ای بعد ، سر پا بود و با همان حالت افتان و خیزان به سمت
وانسا اسکیت می کرد . وانسا دست یان را گرفت و به آهستگی او را روی یخ هدایت کرد.
لحظاتی بعد ، هر چهار نفرمان در حال اسکیت بودیم . من در مقابل باد دولا شده بودم و صورتم از سرما می سوخت .
دست های دستکش دارم را روی زانو هایم می فشردم و در کنار وانسا و یان پیش می رفتم .
اکنون دیگر همۀ ما به راحتی اسکیت می کردیم . احساس خیلی خوبی داشتم . دریاچۀ یخ زده در زیر پاهایمان
خودنمایی می کرد . هوا سرد و لطیف بود . ابرهای سفید و چاق و چله در پهنه آسمان بسیار زیبا بودند .
اسکات که در حال عقب عقب رفتن بود و به سرعت دور می زد و طبق معمول خودنمایی می کرد ، گفت :))
ما به یک موزیک احتیاج داریم . ((
هیچ یک از ما رادیویی با خود نیاورده بود . بنا براین شروع به آواز خواندن کردیم . آوازهایی را که از رادیو شنیده
و بلد بودیم می خواندیم و همراه آن اسکیت می کردیم . همراه آن اسکیت می کردیم . همزمان با آواز خواندن ، می
خندیدیم و خوش بودیم .
مشکل از کجا شروع شد ؟
حدس می زنم همه چیز زمانی آغاز شد که اسکات کلاه پشمی یان را از روی سرش قاپید . کلاه را به طرف من
پرت کرد و گفت : ))خرس وسط !((
من نتوانستم کلاه را در هوا بگیرم و کلاه روی یخ افتاد . یان و من هر دو به سمت آن یورش بردیم . ولی من زودتر
به آن رسیدم و آن را به طرف وانسا انداختم .
یان که صورتش از سرما سرخ شده بود فریاد زد :)) هی . . . زود باشید بدیدش به من !(( موی تیره اش تَر بود
وبه پیشانیش چسپیده بود .
یان برای گرفتن کلاه هجوم آورد . وانسا در حالی که می خندید ، کلاه را جلوی او در هوا گرفت و سپس آن را به
طرف اسکات پرت کرد . اسکات به هوا پرید تا آن را بگیرد و نزدیک بود زمین بخورد . کلاه درست جلوی پای
یان روی سطح یخ زدۀ دریاچه افتاد .
کلاه را برداشت و اسکیت کنان از ما دور شد . گفت : )) اصلاً خنده دار نبود!(( و همچنان که به جلو خم شده بود
،با سرعت از ما دور شد .
کلاه سیاه را همچنان در دست داشت که ناگهان یخ دریاچه شروع به شکافتن کرد .
صدای بلند و طولانی ترک خوردن یخ به گوش رسید ؛ یکی از آن صداهایی که هرگز در عمرم فراموش نخواهم کرد .
با چشمان از حدقه در آمده شکستن یخ زیر اسکیت های یان را تماشا می کردم . حتی فرصت نکردم فریاد بزنم.
در یک چشم به هم زدن ، قطعۀ بزرگی از یخ را دیدم که به هوا بلند شد و سپس ، چشمان وحشت زدۀ یان را
دیدم ؛ و دست های او را که به هوا پرتاب شد.
مقداری آب یخ زده به بالا آمد و روی سطح یخ ریخت و صدای شکستن تودۀ دیگری از یخ در فضا پیچید .
یان شروع به پایین رفتن کرد .
همه چیز در یک چشم برهم زدن و چنان سریع ا تفاق افتاد که باور کردنی نبود .
لحظه ای پاهایش را دیدم که در سوراخی در میان یخ از نظر ناپدید شد . مقداری دیگر آب به هوا برخاست .
دست های او هم از نظر ناپدید شدند ؛ دست هایی که مذبو حانه سعی داشتند سطح لیز یخ را بگیرند.
کلاه پشمی سیاهش همچون جانوری کوچک در لبۀ شکاف یخ دیده می شد .
اما یان رفته بود .
))ن . ..به !(( آیا این صدای من بود که چنین فریاد کشید ؟
اصلاً یادم نمی آید که جیغ زده باشم و اصلاً یادم نمی آید که از جایم حرکت کرده باشم .
اما در یک لحظه ، خود را در کنار شکاف یخ دیدم که دیوانه وار به طرف آن رفته بودم تا پسرعموی عزیزم را
نجات دهم .
و سپس روی زانو نشسته و به داخل شکاف دولا شده بودم و به درون آب تیره و یخ زده نگاه می کردم و مرتب
اسم او را فریاد می کشیدم : )) یان ! یان ! یان !((
وقتی دستش ظاهر شد ، همچنان فریاد می کشیدم . دستش همچون ماهی کوچکی در تیرگی آب تکان می خورد
و من با تمام توان آن را چسبیدم .
دستش سردِ سرد بود.
))یان ! یان ! یان !((
در حالی که روی شکم دراز کشیده بودم ، دست یان را در دست داشتم و با تمام نیرو و توان آن را می کشیدم.
اما دست او سرد و لیز بود .
))یان ! یان ! یان !((
من توانسته بودم دست او را بگیرم ؛ و آن را به شدت به طرف خودم کشیدم .
))یان . . .سرت کو؟ سرت رو بیار بالا ! یان . . . خواهش می کنم !((
دستش آهسته آهسته از میان دست من سُر خورد .
به طرف مچش چنگ انداختم و آن را با هر دو دست چسبیدم .
))یان . . .من . . .نمی تونم نگهش دارم ! من . . .((
صدای ترک خوردن یخ دوباره شنیده شد و من حرکت یخ در زیر تنۀ خود را احساس کردم .
یک تکه یخ بزرگ در مقابل من به هوا بلند شد و سپس یخِ زیرِ من به طرف پایین رفت .
فریادی از وحشت از اعماق وجودم بیرون آمد .
با تمام وجود تلاش کردم دست او را رها نکنم . ولی دست یان رها شد . چنان آرام و سبک به داخل آب برگشت
که کوچک ترین موجی به وجود نیامد .
و سپس خود را در حال سقوط یافتم . با سر به درون آب تیره و یخ زده افتادم .
و آخرین چیزی را که دیدم کلاه پشمی سیاه بود که همچنان روی لبۀ یخ ، همچون بچه گربه ای کوچک ، نشسته
بود . کلاه سیاه یان جایش امن بود .
و سپس در آب فرو رفتم . . . پایین و پایین تر به درون تاریکی فرو رفتم .


______________________

فصل سوم فــــــــــــــردا



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: فصل دوم کتاب جیغ ، جیغ اثر آر ال استاین ، داستان وحشتناک ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 05:22 ب.ظ



Night Design