تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - جــــیـــغ (فصــل 1)

جــــیـــغ (فصــل 1)

شنبه 23 مرداد 1395 04:17 ب.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: رمــانــ جــــیــــغــ (آر. الـ. اســتـایــــنـ) ،
سلااااااااااام ب همه

خوبین؟ خوشین؟سلامتیییین؟؟؟

خب، اگر واقعا طرفدار دنیای داستان ترسناک هستین،

محاله اسم نویسنده خیلی خوبمون یعنی آقای " آر. ال. استاین " رو نشنیده باشین.

از روی بیشتر داستان های آقای استاین ، فیلم هم درست شده که معروفترینا شون:

ماسک شبح زده

یک روز در سرزمین وحشت

به اردوگاه وحشت خوش آمدید

چگونه یک هیولا را بکشیم؟

مترسک نیمه شب راه میرود

شبی که عروسک زنده شد

و...



هستن.

امروز یکی از داستان های معروف ایشون رو به نام جـــیــــغ (فصل ب فصل) رو میزارم.

مطمئنم که خوشتون میاد...

البت مترجمش زیاد وارد نبوده و اگر یکمی ترجمش بد بود دیگ ب بزرگی خودتون ببخشید.!

و اگر خواستین کل کتابو یکجا دانلود کنین بریــــــــــــد...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ادامه مطلب




اعتقاد به ارواح و اشباح ؟
من در بیشتر عمر خود اعتقادی به آنها نداشتم . اما از زمستان گذشته به این طرف می خواهم اعتقاد داشته باشم .
این آرزوی من است ، بزرگ ترین و مهم ترین آرزویم که تقریباً هر روز و هرشب به آن فکر می کنم.
دلم می خواهد با یک شبح روبه رو شوم . می خواهم با یک شبح صحبت کنم.
اسم این شبح یان است.
تمام جزئیات آن روز سرد یخ زدۀ دسامبر گذشته را به یاد دارم . برف زیادی باریده بود که در ا ثر سرما ، لایۀ
خشکی روی آن را پوشانده بود که زیر پا قرچ قرچ صدا می کرد .
خورشید در پایین افق بر فراز درختان دیده می شد.انوار بی رمق نور خورشید برف راهمچون صفحه ای نقره ای
به درخشش واداشته بود . برف از شاخه های درختان کاج و صنوبر آویزان بود ؛ و لایۀ سفید رنگ ضخیمی روی
پرچین ها را پوشانده بود .
یادم می آید هوای یخ زده گونه هایم را می سوزاند.ابرهای پف آلود و چاق و چله همچون آدم برفی درآسمانِ
صاف شناور بود .
در حالی که اسکیت های خود را روی شانه انداخته بودیم به طرف دریاچه وِرمَن، حدود یک خیابان بالاتر از خانه
ما ، می رفتیم . این واقعاً یک دریاچه نیست؛ فقط یک برکۀ کوچک است.
دوستم وانِسا آنجا بود . ما همیشه به خاطر لباس برفی صورتی رنگش سربه سر او می گذاشتیم . رنگی بسیار
بچه گانه بود . ولی وانسا اهمیتی نمی داد . می گفت که از کُرک پرهای واقعی قو درست شده و واقعاً گرم
و راحت است.
هنوز هم موهای سرخ وانسا را که در زیر آفتاب کم رنگ می درخشید به یاد دارم؛ و انعکاس برف در چشمان سبزش را .
اسکات نیز با ما بود . اسکاتِ صورت سرخِ خپله ، با موهای شانه نکردۀ سیاهی که همچون کلاه خز سرش را
پوشانده بود !
اسکات در آن خانۀ نیمه مخروبۀ قدیمی در همسایگی خانۀ ما زندگی می کند . او مشغول لاف زدن دربارۀ
ضبط سی دی دار جدیدش بود و مرتب لطیفه های بی مزه تعریف می کرد و با نوک کفش برف ها را به
طرف ما می انداخت .
همان اسکات همیشگی !

من از اسکات دعوت نکرده بودم همراهمان بیاید . چندان از او خوشم نمی آمد . وانسا هم همین طور .
او خیلی وراج و پررو است و همیشه در حال لاف زدن . و مهم تر ، همیشه دلش می خواهد دعوا راه بیندازد
و در مورد هر چیز احمقانه ای که هیچ کس اهمیتی به آن نمی دهد ، شرط می بندد .
به نظر من اسکات رادار خاصی دارد . و یا در غیر این صورت ، همۀ روز در حال جاسوسی کردنِ خانۀ ما است .
چون هر بارکه از خانه بیرون می روم او هم همراه من است ؛ دوان دوان و کاملاً آماده از خانه بیرون می زند و به ما
می پیوندد.
در آن روز ، هر چهارنفرمان به سمت دریاچه می رفتیم . نفر چهارم کسی جز پسر عمویم نبود . عمویم چند
روزی پیش ما می ماند و قصدشان این بود که برای تعطیلات کرسمس به فلوریدا بروند .
من از دیدن او خیلی خوشحال بودم . یان هم مثل من سیزده سا لش بود . با و جودی که خیلی همدیگر را
نمی دیدیم ، ولی همیشه باهم به خوبی کنار می آمدیم ، مثل دوبرادر بودیم .
بله . . . من یک برادر واقعی هم دارم : نیک . . . زورگو و قلچماق .
نیک فقط سه سال بزرگتر از من است . ولی همیشه با من مثل حشره ای که می خواهد زیر پایش له کند
رفتار می کند .
نیک می گوید در هر خانواده ، برادر بزرگتر رییس است و برادر کوچکتر بردۀ او . شاید احمقانه به نظر رسد ،
اما نیک وا قعاً به این فلسفه اعتقاد دارد .
خانۀ ما پر است از "اسپنسر ، برو از آشپزخانه برایم یه ساندویچ بیار . "یا"اسپنسر ، من می خوام برم بیرون؛
این تکالیف مدرسۀ منو تایپ و وارد کامپیوتر کن." ، "اسپنسر ، یه نوشابه برام بیار . . .اسپنسر ، برو ببین
کی در میزنه . . . اسپنسر ، زود باش راه بیفت !"
نیک خیلی بزرگتر از من است ؛ و ورزش هم می کند . عضو تیم کشتی مدرسه است . لذا با تمام وجود سعی
دارم سر راهش قرار نگیرم .
و به همین دلیل است که دوست داشتم یان را برادر خودم بدانم .
و اکنون ، تقریباً هر روز ، راه رفتن همراه یان به طرف دریاچه را به یاد می آورم . چکمه هایش برف های یخ زده را
می شکست . و اسکیت هایی را برایش پیدا کرده بودم ، در همان حال که از شیب خیابان مارلو بالا می رفتیم ،
حوالی ناف روی سینه اش بالا و پایین می رفت .
یان خیلی شکل خود من بود : موهای قهوه ای تیره ، چشمان قهوه ای ، چهرۀ جدی ،قد متوسط و تا حدودی لاغر
و استخوانی .
او دنیایی از انرژی بود . همیشه در حال بالا و پایین پریدن و یا ضرب گرفتن با انگشتانش بر روی هرچیزی که دم
دستش بود و به سر می برد . او حتی یک دقیقه هم قادر نبود بی حرکت بایستد و یا بنشیند .
یادم می آید در حال عبور از کنار یک دیوار کوتاه سنگی در مقابل خانۀ فاکنرها بودیم . برف یخ زده ای روی
دیوار را پوشانده بود . وانسا ، اسکات و من در کنار دیوار راه می رفتیم .
اما یان با یک جهش روی دیوار پرید . بالانس دیوانه باری روی دیوار زدو شروع به سُر خوردن روی آن کرد .دست
هایش را دیوانه وار بالای سرش تکان می داد .
سرش داد زدیم که پایین بیاید . اما او فقط خندید . وقتی از روی دیوار پایین می افتاد ، همچنان می خندید .
خوشبختانه با پشت روی برف های روی بوته های پایین دیوار افتاد .
بله خوشبختانه .
اکنون که به آن روز فکر می کنم ، احساس غم سراسر وجودم را پر می کند . فکر می کنم آن تنها واقعۀ خوشبختانه
ای بود که در آن روز ا تفاق افتاد .
___________________________________

اینم از فصل یک...

منتظر فصل دو باشین!


بـرای دانلــود کل کتــاب رو تصــویر زیـر کلــیک کن:

http://s1.picofile.com/file/8263884484/Capture.JPG



دیدگاه ها : نفر نظر دادن
برچسب ها: دانلود کتاب جیغ ، جیغ نوشته ار. ال. استاین ، دانلود کتاب وحشتناک ، اسپنسر و یان ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 05:18 ب.ظ



Night Design