تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - مــرگـ خــون آشـــامـ (بــرگشــت دوبــارهـ)

مــرگـ خــون آشـــامـ (بــرگشــت دوبــارهـ)

شنبه 23 مرداد 1395 11:21 ق.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: داسـتـانـ هــایـ کــوتــاهـ خــونـ آشــامــیــ ،

خون آشام همچون شبحی سرگردان به تنها سایه ی اطراف پناه برد.

نور خورشید ذره ذره همه جا را فرا میگرفت و به خون اشام نزدیک و نزدیک تر میشد...

با حرکت ارام خورشید به طرف مغرب، قسمتی از دست خون آشام بیرون از سایه ماند...

سوختن دستش را تماشا کرد و برای اولین بار ترس را حس کرد!

ترس از مرگ ترس از پایان ...

ترس واژه ی وحشتناکی بود برای موجودی که هیچوقت تجربه اش نکرده بود!

حرارت... نور.. التهاب... و... و درد!

خون آشام برای اولین بار درد را حس کرد...

سوخت، ترسید، زجه زد... فریاد کشید... فریادی از ته وجود...

ترسو درد تمام وجود خون اشام را فرا گرفت...

احساس کرد گونه هایش خیس شدند... برای لحظه ای همه چیز را فراموش کرد...

هزاران سال تنهایی ، تاریکی و غم از یادش رفت...

قطره ها تمام صورتش را خیس کرده بودند.

احساس  عجیبی بود...احساس لذت بخشی که تا بحال تجربه نکرده بود.

نگاه غمگین و پر از التماسی که اکثر قربانیانش به صورت داشتند و سرازیر شدن قطره ها از چشمانشان،

تا قبل از این لحظات برای موجودی شیطانی و ظالم بی معنی و غیر قابل درک بود...

خون آشام گریه میکرد!

درد و ترس قربانیانش را درک میکرد...

زمانی که بدنش در آفتاب میسوخت، خون آشام غرق در لذت گریه کردن بود!

آرامشی که هجوم غم و اندوه را شستشو میداد ...

فنا پذیر بودن انسان را درک کرد...

ارزش سال های جاویدانش را فهمید...

و با حسرت در هوا پراکنده شد!


___________________________________________________


×سلامــــ

چطورین؟؟؟ خوبین؟ خوشین ؟ سلامتین؟؟؟

درمورد اینکه چرا نبودم :

 از همتون خیلللللللی خیلییییییییی عذر میخوام{{ (>_<) }}

واقعا یه مدت از وبلاگ و وبلاگ نویسی و هرچی سایت و وبلاگه زده شده بودم...(-_-) zzZ

واقعا نمیدونم چرا!!!(شاید ب خاطر اینکه حدود یه هفته زیاد رو وبلاگم کار کردم...ک البت نتیجه هم گرفتم! 1425 نفر تو یه روز!(⌐■_■))

اما با اقتدار برگشتم╮(︶▽︶)╭

امیدوارم دیگ ییهویی نرم!
(◕‿◕)♡

این داستان بالایی رو هم از یه سایتی پیدا کردم که نمیشد کپی کرد به خاطر همین تایپش کردم و یه تغییراتی روش انجام دادم!
(=⌒‿⌒=)

اینم آدرس مطلب اصلی: کلیک کن


 بازم عذر میخوام...

بایییییییییییـ!!!
  (/ ̄ー ̄)/~~☆’.・.・:★’.・.・:☆






دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: داستان خون اشامی ، برگشت دوباره ، ترکان ، خون اشام ،
آخرین ویرایش: شنبه 23 مرداد 1395 01:05 ب.ظ



Night Design