تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - قسمت پنجم داستانم

قسمت پنجم داستانم

پنجشنبه 24 تیر 1395 07:03 ب.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: رمــانــ مــــلـاقــــاتــ بـا خـــونـ اشــــامــ ،
سلوووووووووووم

خوبین خوشین سلامتین؟!


قسمت 5 رو زود گذاشتم!

تازه زیادم هست



ادامه رو بخونید

راون گفت : " حداقل یه سرنخ در مورد جایی که میریم بهم بده..."

استفن هیچ نگفت. راون موبایلش را از جیبش بیرون اورد و به صفحه ی آن خیره شد... از حرکت ایستاد وبا ناراحتی گفت : " آه خدای من... 7تماس بی پاسخ از مامان...باید بهشون زنگ بزنم و بگم که حالم خوبه تا آسمونو به زمین ندوختن..." به بالای صفحه مبایلش نگاه کرد و گفت : "آه آنتن نمیده..." با عصبانیت به استفن گفت : "همش تقصیر توئه... منو برگردون."

استفن بدون هیچ عکس العملی به راه رفتن ادامه داد. فاصله راون و او به بیش از 4 متر میرسید...راون آرام موبایلش را در جیبش گذاشت و گفت : " باشه... حالا که تو منو برنمیگردونی..."به پشتش نگاه کرد و مطمئن شد که سنگ هایی را که به ترتیب چیده بود تا راه را گم نکند، سر جایشان هستند...ادامه داد : " من خودم بر میگردم "  و با تمام توانش شروع به دویدن کرد... استفن از حرکت ایستاد و به جای خالی راون خیره شد، با خودش  گفت : " مجبورم که بگیرمش..."

به طرف راون دوید و در یک چشم برهم زدن او را گیر انداخت. با پوزخند گفت : " جایی میرفتید خانم کوچولو؟؟؟" سپس اخمی کرد و او را به دنبال خودش کشید.

راون با نا امیدی و تعجب به دنبال استفن براه افتاد و زیر چشمی او را برانداز کرد. پسری تقریبا قد بلند و عضلانی که لباسی تماما سیاه بر تن داشت، حتی چکمه هایش هم سیاه بودند...موهایی سیاه و به هم ریخته داشت که ابهتش را چند برابر میکرد... بر انگشت دست چپش انگشتر سیاهی داشت که الماسش مثل خورشید میدرخشید.این زیبا ترین و خاص ترین انگشتری بود که راون تابحال دیده بود...غرق در تماشای انگشتر بود که از حرکت ایستادند. استفن گفت :  "رسیدیم..." راون به زحمت نگاهش را از انگشتر خیره کننده استفن گرفت و به منظره روبه رویش نگاه کرد. جیغ کوتاهی کشید و با چشمانی متعجب به انسان هایی که دست و پا بسته در آنجا بودند خیره شد، به استفن نگاه کرد و دستش را از دست او بیرون کشید... آرام چند قدمی کنار رفت و پرسید : " اینا یعنی چی؟! "

استفن به طرف انبوه طناب هایی که در گوشه ای تلنبار شده بودند رفت و مقداری از آن را برید. به راون نگاه کرد و با شیطنت گفت : " یعنی اینکه تو هم یکی از اونایی..." راون مچ دست هایش را مالش داد و زیر لبش گفت : " چه ربطی داشت...؟!" و با صدای بلند گفت : " اونا، من، یعنی ما... چه گناهی کردیم؟ " استفن در حالی که دست های راون را از پشت میبست گفت :" اوه نه نمیشه گفت گناه..." جلوی راون ایستاد و با نیشخند جذابی گفت:" شما سعادت اینو پیدا کردین که غذای خون آشاما بشید..."

راون با تبسم زیبایش به جای نا مشخصی خیره، نگاه کرد...با خودش گفت : " آه همونطور که حدس میزدم...خون آشام... همین کم بود که به دست یه خون آشام بمیرم..." راون تکان محکمی به سرش داد و نجوا کرد : " بمیرم..." تبسمش پررنگ تر شد و باز با خودش حرف زد :" ولی حیفه که یه پیشگو به دست خون آشما بمیره..." بلند گفت : " حیف نیست؟" استفن که از راون دور شده بود برگشت و تقریبا داد زد:" چی حیفه؟؟؟"

راون چشمانش را تنگ کرد و زیر لب گفت : " اون که میتونه ذهن منو بخونه چرا ادعا میکنه که چیزی نمیدونه..." استفن نزدیک آمد و گفت :" آخه اجازه ندارم وارد هر ذهنی که میخوام بشم. " راون گفت :" چرا؟!"

-" خب، میدونی، ذهن هرکس مثل خونه ی شخصیه اونه... ما نمیتونیم بدون اجازه وارد جایی بشیم که دعوت نشدیم..."

راون آهی از سر راحتی کشید و گفت :" آه خدا رو شکر... حداقل میتونم ذهنمو برای خودم نگه دارم..." کمی فکر کرد و با کنجکاوی پرسید:

" اما تو وارد ذهن من شدی... بدون اینکه اجازه داشته باشی..."

-" من؟! کی؟؟؟"

-" تو دروغ میگی ... "

-" چرا باید به تو دروغ بگم؟؟؟ تو که میتونی راحت همه چیزو بفهمی..."

-" مثل همین چند دقیقه پیش... تو دونستی من گفتم : اون که میتونه ذهن منو بخونه چرا اینطوری میکنه..."

-" حس های پنجگانه ما خیلی قوی تر از شماست..."

راون اخمی کرد و با خودش گفت :" اما..." رو به استفن کرد و گفت :"  اون موقعی که فهمیدی که من به خودم گفتم تو از کجا فهمیدی که من متفاوتم چی؟..... من مطمئنم که تو ذهنم حرف زدم... چیزی داری که بگی؟"

-" تو ب من اجازه داده بودی..."

-" کی؟چطوری؟ "

-" تو مستقیما به چشمام نگاه کردی و اسممو گفتی..."

-" این یعنی من به تو اجازه دادم؟"

-" دقیقا..."

-" اگر اونطوریه پس تو قبلا اجازه ورود به ذهن منو دریافت کردی... "

استفن با سرش تایید کرد.

-" پس چرا الآن نمیتونی ذهنمو کنترل کنی؟؟؟ در حالی که اجازه داری..."

-" ممنونم از اینکه بازم بهم اجازه دادی..."

راون احساس کرد که صدای استفن خیلی نزدیک است، به طوری که انگار در ذهنش با او حرف میزند..." تو الآن وارد ذهنم شدی؟؟؟"

-" اوهوم... چه زود یادت رفت... چند ثانیه پیش بهم اجازه دادی..."

راون چند لحظه مکث کرد و با بی حوصلگی گفت :" من هیچی نفهمیدم...خب، از اول،من به تو قبلا اجازه دادم... الآنم اجازه دادم... خب، درست... ولی مگه با یه بار اجازه دادن نمیتونین برای همیشه تو یه ذهنی بمونین؟؟؟ "

-" آه... اون در مورد انسان های معمولیه... تو یه پیشگویی و ذهنت خودکار قفل میشه..."

راون لبخندی زد و با هیجان گفت : " Wow!!! ببین، از این خوشم اومد!"


________________________________


به خاطر شما هم زیاد بود هم زود گذاشته شد...





دیدگاه ها : انتقاد یا پیشنهاد در مورد داستانم
برچسب ها: رمان ، خاطرات خون آشام ، ملاقات با خون آشام ، خون آشام ، هک ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 تیر 1395 07:04 ب.ظ



Night Design