تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - قسمت چهارم داستان

قسمت چهارم داستان

چهارشنبه 23 تیر 1395 05:48 ب.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: رمــانــ مــــلـاقــــاتــ بـا خـــونـ اشــــامــ ،
سلووووووم!!!

خوبین؟
خوشین؟
سلامتییییییین؟؟

اینم قسمت چهارم داستان


مــلاقــــــاتـــ بـــا خــــون آشــــامــ


نظرتون رو حتما بگید.

خیلی ممنونم از همه کسایی که میان و میخونن امیدوارم که لذت ببرن،

اما خیلی خیلی خیلی ممنونم از کسایی که میخونن و نظر هم میدن




خب برید ادامه مطلب

استفن دست هایش را در جیب شلوار جین سیاهش کرد و گفت: " خب، از نوع رفتارت... خیلی ضایس! در تعجبم که چرا تا حالا کسی اینو نفهمیده بوده!" به طرف راون برگشت و با نیشخند بزرگی به چشمان راون که کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند نگاه کرد...

راون با تعجب پرسید: " تو... توووو... ذهن منو خوندی؟" استفن دست هایش را لای موهایش برد و باز پرسید : " میای یا نه؟!"

راون همانطور با دهان بازش به استفن نگاه میکرد. استفن گفت : " خب... این یعنی نه؟!" آهی کشید، دست راون را گرفت و به راه افتاد...

راون به خودش آمد و دستش را آزاد کرد : " نه من با تو نمیام..."

_" چرا؟"

_ " 1 قابل اعتماد نیستی... 2 خیلی مشکوکی... 3 یهو جلوم سبز شدی و میگی بیا باهم بریم به جایی که حتی اسمشم نمیدونم..."

استفن جواب داد: " این برای من اهمیتی نداره..." مستقیم در چشمان راون نگاه کرد و گفت : "تو با من میای..."

دوباره دست راون را گرفت و به طرف اعماق جنگل براه افتاد... راون دهانش را باز کرد تا استفن را تهدید کند... تهدید به اینکه اگر او را رها نکند جیغی خواهد کشید بلند تر از هر صدایی که او تا بحال در زندگیش شنیده است...اما هیچ صدایی از راون درنیامد... راون باز هم تلاش کرد که حرف بزند اما نتوانست. تقلا کرد که خود را از دست استفن آزاد کند اما استفن بسیار قوی تر از آن چیزی بود که راون تصور میکرد!

استفن ایستاد؛ دست دیگر راون را هم در دستش گرفت و طوری فشرد که راون فریادی از درد کشید...استفن با خشم گفت : " اینقدر ول نخور دختر کوچولو... وگرنه به ضرر خودت تموم میشه... پس مثل یه دختر خوب با من راه بیا..."

راون راهی جز تایید حرف های استفن و عمل کردن به آنها پیش روی خود ندید و به ناچار با او همکاری کرد...

استفن براه افتاد و راون را تقریبا به دنبال خود میکشید...اشک در چشمان راون حلقه زد و درحالی که به دست کبود شده اش نگاه میکرد به خودش گفت : " چرا از این خبردار نشده بودم؟؟؟..." با آستینش چشمان خیس شده اش را پاک کرد و باز هم به خودش گفت : " نتیجه اخلاقی: هیچوقت تا دیر وقت تو بیرون – مخصوصا جنگل – نمونید..اگر موندید سرنوشت راون در انتظار شماست..." پوزخندی زد و نگاهی به اطرافش کرد؛ همانطور که حدس میزد چیزی جز درخت و بوته های خوش بوی تمشک وحشی دیده نمیشد. بغضش را فرو داد، خودش را جمع و جور کرد و گفت : " ولم کن خودم میام..."

استفن نیم نگاهی به راون انداخت و دستش را رها کرد...چند دقیقه راه رفتند...

سکوت سرد و ظالمانه جنگل ،که هر از چند گاهی با صدای گرگ هایی که زوزه میکشیدند، میشکست؛ باعث میشد که راون حسی که برایش ناشناخته بود را تجربه کند...حس ترسیدن...!


______________________


قسمت پنجم رو هم تایپ کردم فردا میذارم.


راستی قراره با خانواده بریم کوه یه چند روزی نیسم...


نظر های دو قسمتی فراموش نشه




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: داستان ملاقات با خون آشام ، خون آشام ، خاطرات خون آشام ، راون ، استفن ، هک ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 تیر 1395 07:52 ب.ظ



Night Design