تبلیغات
تبلیغات U‿UـخـــوـاـطـــرـــاتــــمـU‿U - اولین قسمت داستانم

اولین قسمت داستانم

یکشنبه 6 تیر 1395 12:20 ب.ظ

نویسنده : الف. تدین
ارسال شده در: رمــانــ مــــلـاقــــاتــ بـا خـــونـ اشــــامــ ،
سلااااااااااااااااااااام!

خوبین؟؟؟ خوشین؟؟؟ سلامتین؟؟؟


گفته بودم که میخوام یه داستانی  بنویسم در مورد خون آشام ها!

(البت تو وب قبلیم که حذف شد...)

خب، اول یه توضیح کوچولو در مورد داستانم،

داستان در مورد خون آشام هاست...

من تحت تاثیر رمان خواطرات خون آشام تصمیم گرفتم که این داستانو بنویسم...

اگر خواستین بگین که اون رمان رو هم بزارم رو وبلاگ البت داستان خیلی مشهوریه

حتی فیلمشم ساخته شده

داستانش به طور کامل تو ایران ترجمه نشده(آخه چراااااااااااااااااااا...)

پس اگر تشابه اسمی یا شخصیتی بین شخصیت های دو تا رمان و مکان های نامبرده دیدین تعجب نکنید!!!

از دوستای رمان نویسم هم (که خیلی خوشحالم تونستم پیدا شون کنم) مخصوصا خواهش میکنم که نظرشونو بگن

راسی نظراتون دو قسمت داشته باشه خوبه یعنی یه قسمت نقاط ضعف داستان و یه قسمت هم نقاط قوت داستان!

هرموقع شرایط فراهم شد بقیه داستانم رو تایپ میکنم و میزارم رو وبلاگ...

حالا دیگه برید ادامه مطلب و داستان رو بخونید!

آها راستی داستانم هنوز اسم نداره لطفا نظرتون در مورد اسم داستان رو هم بگید، ممنون!

از طرف من خداحافس!!!









تعجب آور بود!او...در این زمان ... تنها... در جنگل!راون معمولا در این ساعت از شب در خواب کابوس همیشگیش یعنی روز امتحان فیزیک را میدید!

" صد دفعه بهش گفتم در کوچیک رو ببنده و مطمئن شه که خوب بسته شده"

با چراغ قوه ی دستی کوچکش زیر چند تا بوته ی تمشک را وارسی کرد...

"بفرما... میدونستم بالاخره یه روزی گم میشه..."

نور چراغ قوه اش را، روی شاخه ی درخت بلوط انداخت و با حرص گفت:

" حالا خوبه اولین بار نیست که گم میشه... ای خدا..."

نا امیدانه چند درخت دیگر را هم نگاه کرد و ادامه داد:

"باید از همون بار اول که گم شد خودم هرشب درو میبستم."

به ساعت مچی اش که برادرش برای روز تولدش خریده بود نگاه کرد. ابروی سمت راستش را بالا برد و گفت:" 3:14... فکر کنم دیگه وقت برگشتن به خونه باشه..."

برای آخرین بار اطرافش را نگاه کرد و خواست برگردد که صدای درونش یا به اصطلاح حس شیشمش به او گفت که در جنگل تنها نیست... راون خوب میدانست که حس ششمش هیچ وقت اشتباه نمیکند، این را از15  _ده_ سالگیش فهمیده بود و البته مقاله هایی که در این مورد خوانده بود بی تاثیر نبودند.

داشتن این ویژگی او را از همه کسانی که در اطرافش بودند متمایز میکرد و این برای راون خیلی خوشایند بود!

راون میتوانست از اتفاقات آینده خبردار شود و آنها را تغییر دهد و یا حتی از وقوعشان پیشگیری کند البته هنوز شیوه کنترل کردن این قابلیتش را یاد نگرفته بود و به خواطر همین خیلی کم از حسش استفاده میکرد و حالا هم که صدای درونش به راون میگفت که کسی او را دنبال میکند.

یکی دیگر از ویژگی های شگفت انگیز راون، خونسردی همیشگی اش بود!

واکنش راون به تمام اتفاقات غیر منتظره و وحشتناک تنها یک چیز بود، نگاه کردن به واقعه با یک تبسمم.

مغز راون در این فاصله به پردازش اطلاعات می پرداخت و به او میگفت که بهترین عکس العمل در این زمان چیست. راون بسیار خونسرد و نترس بود و ترسیدن راون حکم خسوف را داشت!

نفس عمیقی کشید و با این کار خودش را برای دیدن هرچیزی آماده کرد، حتی دیدن یک خون آشام!چراغ قوه را به دست چپش داد و آرام برگشت...


خب دیگه!!! تا همینجا بسه !!!


تو فکر بمونید تا قسمت دوم رو هم بزارم!!!


حتمن حتمن حتمن لطفا لطفا لطفا نظر بزارید!


لطفا رو راست باشین چون میخوام بدونم واقعا ارزش ادامه دادن رو داره یا نه!




دیدگاه ها : انتقادت یا پیشنهادت در مورد داستانم؟؟؟
برچسب ها: رمان خواطرات خون آشام ، رمان من در مورد خون آشام ها ، دانلود موزیک جدید فارسی ، www.torkan.mihanblog.com ، ملاقات با خون آشام ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 تیر 1395 07:54 ب.ظ



Night Design